تبلیغات
خاطرات کلاس ما

تبریک روز میلاد حضرت علی(ع) وروز پدر و روزمعلم

بانام علی (ع) زغصه ام کاسته شد

فریاد شعف زعرش برخاسته شد

چون روز معلم است ومیلادعلی

گل بود وبه سبزه آراسته شد

تقارن میلاد معلم انسانیت امیرالمومنین (ع)

وروز معلم بر هموطنانم گرامی ومبارک باد





[ جمعه 11 اردیبهشت 1394 ] [ 10:27 ب.ظ ] [ علیزاده ]

[ نظرات() ]


فقط عـــکس



نتیجه تصویری برای باحال مدرسه

بقیه عکس ها در ادامه مطلب


ادامه مطلب

[ پنجشنبه 27 فروردین 1394 ] [ 06:34 ق.ظ ] [ مریم اسماعیلی ]

[ نظرات() ]


بازم مـــــــــــدرســـــــــــــه

شمام اینجورین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دروغ ممنوع «لطفا»



نتیجه تصویری برای باحال مدرسه



[ پنجشنبه 27 فروردین 1394 ] [ 06:24 ق.ظ ] [ مریم اسماعیلی ]

[ نظرات() ]


مـــــــــــــــــــــــــدرســــــــــــــه

دوستان شما هم اینجوری میرین مدرسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

لطفا نظر بدین


نتیجه تصویری برای باحال مدرسه



[ پنجشنبه 27 فروردین 1394 ] [ 06:21 ق.ظ ] [ مریم اسماعیلی ]

[ نظرات() ]


معلم و عطر

ســـــــــــلام دوســـــــــــتای گلــــــــــــتم

این خاطره رو یکی از بچه های کلاسمون تعریف کرد و گفت که تو وب قرار بدیم بقیه هم ببینن پس لطفا بخونید

پارسال ما یه معلم داشتیم به اسم.........................که نسبت به عـــــــــــطر هم خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی حساس بود .

 هر جا بوی عطر میداد از اون جا خارج می شد و معلم خیـــــــــــــــلی عصبانی هم بود و هیچکی دوستش نداشت

بعد همه بچه ها تصمیم گرفتند که یه روزی که اون معلم قرار بود بیاد عطر بزنن این کارم کردن خوب حالا معلم وارد کلاس شده و داره از بوی عطر خفه میشه بعد چند دقیقه عصبانیت مجبور میشه کلاس رو ترک کنه و بره تو راهرو قدم بزنه و وقتی برگشت از بچه ها با عصبانیت میپرسه:کی عطر زده؟؟؟؟؟؟؟

بچه های بازیگوش ما هم هیچی نمی گن و معلم عصبانی هم مجبور میشه بیاد مقنعه تک تک مون رو بو کنه و وقتی دید همه عطر زدن اونقدر عصبانی شد که از همه بچه ها درس پرسید.

حالا جالب اینجاست که روز معلم بود و هیچکی واسش هیچی نخریده بود جز من .

رفتم روز معلم رو بهش تبریک گفتم و کادوشو دادم حالا حدس بزنید کادو چی بوده؟

کـــــــــــتاب ویـــــــــــــــژگی هـــــــــــــــــای معـــــــــــــــــلم خـــــــــــــــــــوب



[ پنجشنبه 27 فروردین 1394 ] [ 06:07 ق.ظ ] [ مریم اسماعیلی ]

[ نظرات() ]


رفتن

لاک پشت، پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده های‌ دنیا طولانی ...

می دانست که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت. آهسته آهسته‌ می خزید، دشوار و کُند و دورها همیشه‌ دور بود. سنگ‌ پشت‌ تقدیرش‌ را دوست‌ نمی داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباری‌ بر دوش‌ می کشید.

پرنده ای‌ در آسمان‌ پر زد، سبک و سنگ‌ پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عادلانه نیست، کاش‌ پشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی کردی. من‌ هیچ گاه‌ نمی رسم. هیچ گاه ... و در لاک سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ ناامیدی ...

خدا سنگ پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد. زمین‌ را نشانش‌ داد. کُره ای‌ کوچک بود و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌ نمی رسد؛ چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست. فقط‌ رفتن‌ است. حتی‌ اگر اندکی ... و هر بار که‌ می روی، رسیده‌ای و باور کن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست، تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می کشی پاره‌ای‌ از مرا ...

خدا سنگ‌ پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت ... دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور. سنگ‌ پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: “رفتن”، حتی‌ اگر اندکی ... و پاره‌ای‌ از خدا را با عشق‌ بر دوش‌ کشید.


[ چهارشنبه 26 فروردین 1394 ] [ 01:42 ب.ظ ] [ علیزاده ]

[ نظرات() ]


روزتان بخیر

امروز روزچهارشنبه 26 فروردین 94درکلاس خوش میگذره و  
از نمایشگاه حجاب مدرسه امان دیدار کردیم ایشالا بعدا عکسها را در این پست قرار خواهیم داد.


[ چهارشنبه 26 فروردین 1394 ] [ 08:07 ق.ظ ] [ سودا سهرابی ]

[ نظرات() ]


(پست ثابت)

ســــــــــــلام

 

تشکــــر از اینــــکه وبلاگــ~خاطراتـکلاس ماـ~رو برایـــــ بازدیــد

 

انتخــابــ کردیـــد

 

!!لطفـــــــــــا!! از همــــــــــــه یـــــــ مطالـــبــــ دیدنـــــ فرماییـــــد

 

برایــــ  بهتـــــر شـــدنـــ مطالبـــــــ نظـــــــر فرامــــوش نشهـــ

 

 در صورتـــــــ کپیـــــ از مطالبـــــ منبـــــع ذکـــــر شـــــــود

h.m






[ سه شنبه 25 فروردین 1394 ] [ 10:59 ب.ظ ] [ هستی ملازاده ]

[ نظرات() ]